تبليغاتX

:: خـادم المهــــدی ::  

عفــت زن ، از غيـــرت مـرد نشاءت ميگيــرد



“http://www.hasanpix.com/weblog/images/3aa.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.دخترم با تو سخن می گویم                         

گوش کن با تو سخن می گویم 

زندگی در نگهم گلزاریست

و تو با قامت چون نیلوفر 

شاخه ی پر گل این گلزاری

من در اندام تو یک خرمن گل می بینم

گل گیسو٬گل لبها٬گل لبخند شباب

من به چشمان تو گلهای فراوان دیدم

گل عفت٬گل صد رنگ امید

گل فردای بزرگ

گل فردای سپید 

می خرامی و تورا می نگرم

چشم تو آینه ی روشن دنیای من است 

تو همان خرد نهالی که چنین بالیدی

راست چون شاخه ی سر سبز برومند شدی 

همچو بر غنچه درختی برومند شدی

دیده بگشای و در اندیشه گل چینان باش 

همه گلچین گل امروزند

همه هستی سوزند 

کس به فردای گل باغ نمی اندیشد

آنکه گرد همه گل به هوس می چرخد

بلبل عاشق نیست 

بلکه گلچین سیه کرداریست

که سراسیمه دود در پی گلهای لطیف 

تا یکی لحظه به چنگ آرد و ریزد در خاک

دست او دشمن باغ است ونگاهش نا پاک 

تو گل شادابی

به ره باد مرو

غافل از باغ مشو

ای گل صد پر من      

با تو در پرده سخن می گویم

گل چو پژمرده شود جای ندارد در باغ

گل پژمرده نخنند بر شاخ

کس نگیرد ز گل مرده سراغ... 

دخترم با تو سخن می گویم

عشق دیدار تو بر گردن من زنجیریست 

و تو چون قطعه الماس درشتی کمیاب

گردن آویز بر این زنجیری 

تا نگهبان تو باشم زحرامی در شب

بر خود از رنج بپیچم همه روز

دیده از خواب بپوشم همه شام 

دخترم گوهر من

تو که تک گوهر دنیای منی 

دل به لبخند حرامی مسپار

دزد را دوست مخوان 

چشم امید بر ابلیس مدار

دیو خویان پلیدی که سلیمان دونید 

همه گوهر شکنند

دیو کی ارزش گوهر داند 

نه خردمند بود

آنکه اهریمن را

از سر جهل سلیمان خواند 

دخترم ای همه یهستی من

تو چراغی٬تو چراغ همه شب های منی

به ره باد مرو 

تو گلی٬دسته گلی٬صد رنگی

تو یکی گوهر تابنده ی بی مانندی

خویش را خوار مبین 

ای سراپا الماس

از حرامی بهراس                                   

قیمت خود مشکن 

قدر خود را بشناس                             

قدر خودرابشناس 

+نوشته شده درپنجشنبه 30 آذر1385ساعت 9:48 بعد از ظهر توسط عاشــق مهـدي |

-1 زن در اسلام داراي آزادي اسلامي و معنوي و علمي است، ولي در فرهنگ غرب داراي آزادي حيواني در شهوت ها و هوس ها است.
2-
زن در فرهنگ اسلامي داراي حجب و حيا و عفاف است و در فرهنگ غرب در بي قيدي و بي بند و باري است.
3-
زن در فرهنگ اسلامي، با حجابش همچون مرواريدي در صدف است، اما در فرهنگ غرب، وسيله اي است لراي خودنمائي.
4-
زن در فرهنگ اسلامي، نخستين عشق خود را به شوهرش تقديم مي كند و در فرهنگ غرب آخرين عشق خود را پس از معاشرت هاي بسيار، به طور محدود در خدمت شوهر قرار مي دهد.
5-
در فرهنگ اسلامي، زينت و آرامش زن، براي شوهر و خانواده ي اوست، اما در فرهنگ غرب، آرايش براي همه است.
6-
در فرهنگ اسلامي، به نشانه ي محبت و تقدير براي زنان مهريه قرار داده شده، و در فرهنگ غرب زن بايد مخارج خود را خود تهيه كند.
7-
در فرهنگ اسلامي، ارزش زن به معنويت و كمالات و سيرت اوست، و در فرهنگ غرب، ارزش زن به صورت و تن اوست . روزي كه صورت و زيبائي اش از بين برود و توان كاري نداشته باشد، ديگر ارزشي ندارد

+نوشته شده دریکشنبه 12 آذر1385ساعت 11:9 بعد از ظهر توسط عاشــق مهـدي |

ديشب خدا به خوابم آمد...

 حالم را پرسيد گفتم: هي بد نيستم.

 گفت: چه چيزي را خيلي دوست داري؟

گفتم : بهتر است بپرسي چه کسي را خيلي دوست داري.

تصوير تو عزيزم جلوي چشمانم آمد گفتم:

خودت خوب ميداني از تو ميخواهم که او را به من برساني.

لبخنده مليحي زد و گفت:تلاشم را ميکنم تو هم تلاشت را بکن.

 مي خواست برود که پرسيدم:تو چه چيز را خيلي دوست داري؟

گفت:دوست دارم که گاه به فکرم باشيد پرسيدم چرا؟

گفت:چون من هميشه به  ياد شما هستم.

و او رفت.

من گاه زمزمه ميکنم خدايا خدايا!!!!!

و در فردای جاده روشن دلم می روم به سوی امتداد  جاده زندگی

این جاده همیشه ادامه دارد

باید رفت اما تا کجا؟

دیروز  ...  ما زندگی را ...به بازی گرفتیم

امروز؛اوما را...

فردا؟

+نوشته شده درچهارشنبه 1 آذر1385ساعت 2:38 بعد از ظهر توسط عاشــق مهـدي |

سلام

ای هميشه مهربان، سلام!

تمنای مرا اجابت نمی‌کني؟

تا کدامين سحر بايد گريه کنم؟

آيا شربت تلخ انتظار را هنوز بايد نوشيد؟

آيا تو در آن سوی پرده غيبت هنوز باقی خواهی ماند؟

شيدا از آن شدم که نگارم چو ماه نو

ابرو نمود و جلوه گری کرد و روی بست

تو ای آفتاب!

با کدامين بيان؛ زبان به وصف تو بگشايم تا دلم آرام گيرد؟

در روياهای شبانه‌ام، صدای آمدنت همچون موج بر کناره ساحل قلبم گوش نوازی می‌کند.

تو ای مهربان!

درنگاهت چه داری که آفتاب بايادآن هر طلوع ازسياهی سربر میدارد وهر غروب نيز سربر پهنای افق می نهد؟

تو ای مهدی جان!

ميهمان ضيافت دلهای ما هستی و در در ديار عشق و انتظار ميزبان آلاله های بهاری هستی.

ای ديدار تو را هزار جان رايگان!

ای ناجی موعود!

وقتی بيايی مسير آمدنت را با گلاب محمدی (ص) عطر آکين خواهم کرد.

پس ای آقای من! ای تنها ترين بهانه من برای زندگي، بيا تا آمدنت مرهمی باشد بر زخمهای مزرعه انتظار و آن طراوتی دو باره بخشد

+نوشته شده درچهارشنبه 1 آذر1385ساعت 2:15 بعد از ظهر توسط عاشــق مهـدي |