تبليغاتX

:: خـادم المهــــدی ::  

عفــت زن ، از غيـــرت مـرد نشاءت ميگيــرد



((اصل روابط زن و مرد و حضور آنان در اجتماع از نظر دین اسلام به طور مطلق ممنوع نیست))

 

این قبیل روابط(باجنس مخالف)در صورتی که بر اساس آموزه های دینی و برای بهره برداری های

 علمی،تجربی و مهارت های گوناگون(و نه برای هوس بازی و عشق و عاشقی و لذّت های

 جنسی)برقرار شود،هیچ گونه مشکلی از نظر شرع و قانون نخواهد داشت.

 پس زن و مرد و دختر و پسر می توانند در مسائل مختلف زندگی:در امور درسی،دانشگاهی،تعیین

 رشته،مهارت های پزشکی،صنعتی،فرهنگی و غیر آن،با هم گفت و گو کنند و به تبادل افکار و

 اطلاعات بپردازند و از دیدگاههای یکدیگر بهره مند شوند؛البته در صورتی که این قبیل معاشرت ها

 با اطلاع خانواده یا بزرگ فامیل انجام شود و به صورت پنهانی و لذّت جویی های جنسی تبدیل

 نگردد.و این شرطی است بسیار مشکل،زیرا معمولاً وسوسه های شیطانی و کشش های

 درونی،انسان را در چنین مواردی رها نخواهند ساخت و به پرتگاه خواهند کشاند.

 توجه داشته باشیم که گفت و گوهای عاشقانه و اظهار دوستی و محبت قلبی،تنها در رابطه ای

 که به ازدواج منجر شود_آن هم تحت ضوابطی خاص_اجازه داده شده است و نه در روابط دیگر.

 روابط آزاد یا پنهانی دختران و پسران و برخوردهای دوستانه و گرم و صمیمی بین آنان که معمولاً

 مخفیانه و از راه های مختلفی هم چون رد و بدل کردن نامه،تماس تلفنی،ملاقات در پارک ها و

 حتی در بعضی مواقع چت و غیر آن با هدف های شهوانی و جنسی صورت می گیرد،از نظر اسلام

 ممنوع است.این قبیل روابط و دوستی ها جز خدشه دار کردن غیرت و مردانگی جوانان و نابودی

 حیا و عفت عمومی جامعه،ثمری ندارد و زمینه ی بسیاری از تیره روزی ها،بد نامی ها و آلودگی

 ها و گناهان را فراهم خواهد ساخت.

 

 متفکر شهید مرتضی مطهری در این زمینه می فرماید:

((زن مسلمان باید آنچنان در میان مردم رفت و آمد کند که علایم عفاف و وقار و سنگینی و پاکی از آن هویدا باشد و با این صفت شناخته شود.در این وقت است که بیمار دلان از آن ها مایوس می گردند و فکر بهره کشی از آن ها دیگر در مخیله شان خطور نمی کند.می بینیم که جوانان ولگرد همیشه متعرض زنان جلف و سبک و لخت و عریان می گردند.وقتی که به آن ها اعتراض می شود که چرا مزاحم می شوی؟می گویند:اگر دلش این چیزها را نخواهد،با این وضع بیرون نمی آید.

گاهی وضع لباس،راه رفتن و سخن گفتن زن معنی دار است و به زبان بی زبانی می گوید:دلت را به من بده،در آرزوی من باش،مرا تعقیب کن.گاهی هم بر عکس با بی زبانی می گوید:دست تعرض از این حریم کوتاه است.))

 

عفت و ناموس چیست روی نهان داشتن      پرده ی عفت زدن حفظ روان داشتن

آینه ی بی حجاب به طبع گیرد غبار        خوش بود آئینه را پرده بر آن داشتن

                         تانگماری نظر دل نکند آرزوی       گرسنه کم طاقت است دیده به نان داشتن

غنچه به باغ ایمن است تا که بود در حجاب      آفت جان و دل است چهره عیان داشتن

 ای کاش که معشوق ز عاشق طلب جان می کرد      تا که هر بی سر و پایی نشود یار کسی 

 همیشه عاقلانه بیندیشید و بعد بامحیط اطراف ارتباط بر قرار کنید.

+نوشته شده درشنبه 14 آبان1384ساعت 6:23 قبل از ظهر توسط عاشــق مهـدي |

وصال دوست گرت دست می دهد یک دم      برو که هر چه مراد است در جهان داری

 

نظیر دوست ندیدم اگر چه از مه و مهر        نهادم آینه ها در مقابل رخ دوست

دانی که چیست دولت؟دیدار یار دیدن        در کوی او گدایی بر خسروی گزیدن

از جان طمع بریدن آسان بود ولیکن          از دوستان جانی مشکل توان بریدن

فرصت شمار صحبت کز این دو روزه منزل         چو بگذریم دیگر نتوان به هم رسیدن

 

عیب است بزرگ بر کشیدن خود را         و ز جمله ی خلق برگزیدن خود را

از مردمک دیده بباید آموخت         دیدن همه کس را و ،ندیدن خود را

 

دارم امید عاطفتی از جناب دوست       کردم جنایتی و امیدم به عفو اوست

 

به روزگار عزیزان که یاد می کنند       علی الدوام نه یادی پس از فراموشی

+نوشته شده درشنبه 14 آبان1384ساعت 6:21 قبل از ظهر توسط عاشــق مهـدي

رفیقان بر سه قسمند ار بدانی:       زبانی اند و جانی اند و نانی

به نانی نان بده از در برانش        محبت کن به یاران زبانی

ولیکن یار جانی را نگهدار        به راهش جان بده تا می توانی

 

یار آن بود که صبر کند بر جفای یار        ترک رضای خویش کند در رضای یار

 

معیار دوستان دغل روز حاجت است      قرضی برای تجربه از دوستان طلب

 

دشمن از دوست،وقت آز و نیاز       جز به سود و زیان ندانی باز

دوستان را به گاه سود و زیان         بتوان دید و آزمود توان

 

دوست باشد کسی که در سختی       باری از دوش دوست بردارد

نه که سربار زحمت خود نیز        بر سر بار دوست بگذارد 

همان دوستی با کسی کن بلند       که باشد به سختی تو را یارمن

+نوشته شده درشنبه 14 آبان1384ساعت 6:20 قبل از ظهر توسط عاشــق مهـدي

هان ای پسرم،عزیز جانم              ای راحتی تن و روانم

ای گلبن گلشن جوانی                 وی تازه بهار زندگانی

ای حاصل دوره ی شبابم           دوری که کند غمش کبابم

    بنمای دمی دو گوش خود باز       گویم سخنان زندگی ساز

     شک نیست کزین سخن نرنجی          در کفه ی عقل اگر بسنجی

هشدار!زمانه را وفا نیست         ایام شباب پا به جا نیست

هشدار که دوره ی جوانی        نابوده و نیست جاودانی

این مو نه سفید آسیاب است        یک صفحه ی روشن از کتاب است

باور نکنی که روی بابا       از روز ازل نبوده زیبا

این چهره که زرد و استخوانی است        ته مانده ی دوره ی جوانی است

این دیده که هست سخت کم نور        یک روز به غمزه بود مشهور

در چهره ی من هزار راز است         سر رشته ی این سخن دراز است

روزی که تو آمدی به دنیا         دانست که رفتنی است بابا

گفتم:چو رسیده نو به بازار       پس کهنه یقین بود دل آزار

اینک بنما به گفته ام گوش       یک ذره از آن مکن فراموش

من آخر خط زندگانی        تو اول دوره ی جوانی

من بر لب بام آفتابی        تو نور امید ماهتابی

من شاخه گل خزان رسیده          تو غنچه شبنمی ندیده

من پای کشیده بر لب گور        تو پای نهاده تازه در شور

من سیلی چرخ خورده در گوش       تو روی خوشی گشوده آغوش

من زورق بادبان دریده       تو موج غم و بلا ندیده

من پشت نموده ای به دنیا       تو تازه گشوده چشم بینا

این پیچ و خمی که کرده ام طی       یک روز مرا بیابی از پی

آن روز دهی جوانی از دست        این جاست که آسیا به نوبت

روزی که نهی مرا به تابوت        چون چشم تو گشت مات و مبهوت

بنما نظری به روی دیوار              تصویر پدر تو گشت مات و مبهوت

گوید به زبان بی زبانی:        رفتم،بدرود دار فانی

ما همسفر گذشتگانیم       همگام ز پیش خفتگانیم

پا تا سر خود اگر خموشیم        در وادی مردگان خموشیم

تا لحظه ی مرگ تا بمیری        زنهار رفیق بد مگیری

((محب شوشتری))

+نوشته شده درشنبه 14 آبان1384ساعت 6:7 قبل از ظهر توسط عاشــق مهـدي

دوستان را در غم و رنج زمان باید شناخت         زَرِ بی غش را به سنگ امتحان باید شناخت

شمع تا روشن بود پروانه گردد گرد او              در تهیدستی وفای دوستان باید شناخت

روز قدرت،طینت هر کس هویدا می شود         وقت جوش گل،سخای باغبان باید شناخت

 

دوست نباشد به حقیقت که او       دوست فراموش کند در بلا

 

دوست باشد کسی که در سختی          باری از دوش دوست بردارد

نه که سر بار زحمت خود نیز           بر سر بار دوست بگذارد

 

صدق است و صفا آیتی از خلق جمیل        کذب است و ریا نشانی از روح علیل

پیش همه راستگو عزیز است و جلیل        و آن کس که دروغگوست خوار است و ذلیل

 

زبانی که با راستی یار نیست          به گیتی کس او را خریدار نیست

چو خواهی که بخت از تو گیرد فروغ        زبان را مگردان به گرد دروغ

 

گل در بر و مِی در کف و معشوق به کام است        سلطان جهانم به چنین روز غلام است

گو شمع بیارید در این جمع که امشب        در مجلس ما،ماهِ رخ دوست تمام است

 

دوستی با هر که کردم خصم مادر زاد شد      آشیان هر جا گرفتم لانه ی صیاد شد

آن رفیقی را که با خون جگر پروردمش       بر سردار آمد و از بحر من جلاد شد

 

مکن دوستی با دروغ آزمای    همان نیز با مرد ناپاک رای

 

گر حکیمی دروغ ساز مباش       با کژ و با دروغ یار مباش

 

هیچ کس از عیب نباشد عاری          زنهار!که عیب این و آن نشماردی

این عیب بزرگی است که خندی به کسی      از بهر همان عیب که خود هم داری

 

سیر یک روز طعنه زد به پیاز       که تو مسکین چقدر بد بویی

گفت:از عیب خویش بی خبری          زان ره از خلق عیب می جویی

گفتن از زشترویی دگران               نشود باعث نکو رویی

تو گمان می کنی که شاخ گلی          به وصف سرو و لاله می رویی؟

یا که هم بوی مشک و تاتاری        یا ز ازهار باغ مینویی؟

خویشتن بی سبب بزرگ مکن        تو هم از ساکنان این کویی

 

ای غزالی،گریزم از یاری      که چو بد می کنم نکو گوید

مخلص آن شوم که عیبم را       همچو آئینه رو به رو گوید

نه که چون شانه با هزار زبان       پشت سر رفته مو به مو گوید

 

کسی که عیب تو را در بَرِ تو بشمارد        مسلم است وجود تو دوست می دارد

 

بی شرم آن که به عیب خود پرده کشید       وانگاه ز عیب دیگران پرده درید

چون مردم چشم،کو بدان تیره دلی         عیب همه دید و عیب خود هیچ ندید

 

چه خوش گفت آن خردمند سخن دان        که روی از صحبت نادان بگردان

درخت انس نادان بر نیارد           حضورش جز که درد سر نیارد

 

رقم بر خود به نادانی کشیدی        که نادان را به صحبت برگزیدی

طلب کردم ز دانایی یک پند        مرا فرمود با نادان مپیوند

که گر دانای دهری،خر بباشی        و گر نادانی،ابله تر بباشی

 

هر که با دو نان نشیند همچو دو نان دون شود       با خردمندان نشیند عقل او افزون شود

گر ببندی اسب تازی را زمانی پیش خر         رنگشان همگون نگردد طبعشان همگون شود

 

با بدان کم نشین که بدمانی       خو پذیر است نفس انسانی

 

نیک نامی خواهی ای دل با بدان صحبت مدار       خودستایی جان من برهان نادانی بود

 

تا توانی می گریز از یار بد        یار بد بدتر بود از مار بد

مار بد تنها تو را بر جان زند       یار بد بر جان و بر ایمان زند

 

دشمنند این دوستان حیله پرداز دورنگ      دوست دارم دشمنان یک دل و یک رنگ را

 

ز دوستان دورنگم همیشه دل تنگ است      فدای همت آن دشمنم که یک رنگ است

 

رفیق خوب آن کو راست گوید       طریق رستگاری را بپوید

نه آن که می کند تصدیق کارت        به افعال بد و خوب است یارت

 

نشناخته را محرم هر راز مکن         قفل دل خود بر همه کس باز مکن

در قلک دل برای آینده خویش       جز عشق خدا و دین پس انداز مکن

 

خویشتن داری و خموشی را         هوشمندان حصار جان دانند

گر زیان بینی از زبان بینی         ور زبون گردی از زبان دانند

راز دل پیش دوستان مگشای        گر نخواهی که دشمنان دانند

 

راز را با یار خود چندان که بتوانی مگوی        یار را یاری بود از یارِ یار اندیشه کن

 

پدر که جان عزیزش به لب رسیده چه گفت        به دوست گر چه عزیز است راز دل مگشای

یکی نصیحت من گوش دار جان عزیز       که دوست نیز بگوید به دوستان عزیز

 

کمند مهر چنان پاره کن که گر روزی        شوی ز کرده پشیمان به هم توانی بست

+نوشته شده درجمعه 13 آبان1384ساعت 4:14 بعد از ظهر توسط عاشــق مهـدي

((هر کس آرزو و آرمانی دارد:یکی اسب می خواهد و دیگری سگ،سومی پول و چهارمی افتخار و قس علی هذا،ولی من ترجیح می دهم به جای همه این چیزها،یک دوست خوب داشته باشم)).

((سقراط))

 

کبوتر با کبوتر باز با باز          کند همجنس با هم جنس پرواز

 

آن حکیمی گفت دیدم هم تکی        در بیابان زاغ را با لک لکی

در عجب ماندم،بجستم حالشان          تا چقدر مشترک یابم نشان

چون شدم نزدیک و من حیران و دنگ       خود بدیدم هر دو آن بودند لنگ

 

این دغل دوستان که می بینی         مگسانند گرد شیرینی

 

گفت عیسی را حواریون مرا و         گو کدامین مجلسی باشد نکو

گفت آن کس کاورد یاد خدا          دیدنش آن جا بود جای شما

هم ز گفتارش شود علمت فزون         در عمل هم سازدت از متقون

رغبتت بر آخرت افزون کند         آنچه می گوید تو را خود آن کند

 

همنشین تو از تو به باید          تا تو را عقل و دین افزاید

 

دوستی با مردم دانا نکوست         دشمن دانا به از نادان دوست

دشمن دانا بلندت می کند           بر زمینت می زند نادان دوست

 

دوستی ز ابله بد تر از دشمنی است        او به هر حیله که دانی راندنی است

دوستی با مردم دانا نکوست          دشمن دانا به از نادان دوست

 

دوستی با مردم دانا چو زرین کاسه ای است

نشکند ور بشکند بازش توان پرداختن

دوستی با مردم نادان چو سفلین کاسه ای است

بشکند ور نشکند بازش توان انداختن

 

ای برادر یار دانایی بجوی          ماجرای مشورت با او بگوی

مشورت ادراک هوشیاری دهد        عقلها مر عقل را یاری دهد

می کند دانا درِ چاره پدید           رای او بر بسته ها آمد کلید

 

هر کس کندت منع ز کج رفتاری        بهر تو به راستی کند غمخواری

آن است ز هر برادری به که به زور        مجبور کند تو را به نیکوکاری

 

از صحبت دوستی برنجم          که اخلاق بدم حسن نماید

عیبم هنر و کمال بیند              خارم گل و یاسمن نماید

کو دشمن شوخ چشم نا پاک          تا عیب مرا به من نماید

 

با مردم نیک دوستی باید و بس           با راست رُوان مصاحبت شاید و بس

با بی ادبان دوست نبایذ بودن               کز بی ادبان ترا زیان آید و بس

 

طلب صحبت خسان نکنی           تکیه بر عهد نا کسان نکنی

گر رخ نا کسان نبینی به            با خسان هر چه کم نشینی به

گر تو نیکی بدان کنند بدت          کم کند صحبت بدان خردت

 

دوست مشمار آن که در نعمت زند

لاف یاری و برادر خواندگی

دوست آن باشد که گیرد دست دوست

در پریشان حالی و درماندگی

+نوشته شده درجمعه 13 آبان1384ساعت 4:13 بعد از ظهر توسط عاشــق مهـدي

هیچ شادی نیست اندر این جهان          بهتر از دیدار روی دوستان

  

تو اول بگو با کیان دوستی           پس آن گه بگویم که تو کیستی

  

پسر نوح با بدان بنشست           خاندان نبوتش گم شد

سگ اصحاب کهف روزی چند       پی نیکان گرفت و مردم شد

 

گلی خوش بوی در حمام روزی       رسید از دست محبوبی به دستم

بدو گفتم که مُشکی یا عبیری          که از بوی دلآویز تو مستم

بگفتا من گلی ناچیز بودم           ولیکن مدتی با گل نشستم

کمال هم نشین در من اثر کرد       و گرنه من همان خاکم که هستم

 

دوستی را هزار کس شاید         دشمنی را یکی بود بسیار

دوست گر چه دو صد دو یار بود        دشمن ار چه یکی هزار بود

 

<<چه سخت است زندگی!آن هنگام که احساس کنیم زیر این آسمان کبود،کسی نیست که ما را دوست داشته باشد.>>

+نوشته شده درپنجشنبه 12 آبان1384ساعت 2:1 بعد از ظهر توسط عاشــق مهـدي